تبلیغات
داستانهای من...؟ - شیر شاه 2
 
داستانهای من...؟
پنجشنبه 4 اسفند 1390

اخبار مربوطبه تولد شاهزاده خانم{{ كیارا }}مثل باد در سرتاسر سرزمین افتخار منتشر شدوهمه ی حیوانات به سرعت مقابل صخره ی افتخار دور هم چمع شدند.بر با لا ترین نقطه صخره ، سیمبا{شیرشاه}،نالا {ملكه}،تیمن،پونبا ورافیكی ایستاده بودند.همه رافیكی را نگاه می كردندكه یك بچه شیر كوچك را به آرامی روی دست بلند كرده بودوبا صدای بلند گفت:خوش آمدی شاه زاده كیارا،مقدمت مبارك !سیمبا ونالا لبخندوبقییه ی حیواناتبا فریاد شاری تولد كیاراجشن گرفتند.

یك بار دیگر زندگی به روال طبیعی بر گشته بود.را فیكی می دانست كه تولد شاه زاده خانم،امید به آینده اهالی سرزنمین شیر ها به همراه داردولی از اتفاقات ومشكلاتی كه در پیش بود ،احساس نگرانی می كرد.

در آن سوی قلمروشیرها،یك ماده شیر عصبانی كودك خود را در آغوش گرفته بود.اسم این ماده شیر{زارا}بود.زارا همسر اسكار،رقیب دیرینه سیمبا بودوهمیشه سیمبا را به خاطر مرگ اسكار سرزنش می كرد.به همین دلیل سیمبا او را از سرزمین افتخار بیرون كرده بودواورا در آنجا گروهی از شورییان ومخالفین را كه به تبعیدها معروف شده بودند،رهبری