تبلیغات
داستانهای من...؟ - پیترپن
 
داستانهای من...؟
سه شنبه 4 بهمن 1390

وندی ، جان و مایکل به همراه پدرومادرشان درخانه ای واقع دریکی ازکوچه های آرام لندن زندگی میکردند.یک روزبعدازظهر،هنگامی که پدرومادرشانازخانه بیرون رفته بودند،وندی افسانه ی سیندرلا رابرای برادران کوچکترش تعریف می کرد.ناناسگ اهلی آن ها هم،به آن داستان گوش می داد.همانطورکه وندی داشت درباره ی سیندرلای بیچاره وبدرفتاریهای نامادریش ،برای آن ها حرف می زد،همگی صدای شنیدندکه گفت:چه قدربی رحم!آن ها شگفت زده شدند.وندی برگشت ودیدپسرک غریبه ای دمپنجره ایستاده است .از اوپرسید:توکی هستی؟پسرک جواب داد:من پیترپن هستم وازسرزمین هیچستان آمده ام .پیترپن می خواست ازپنجره به درون اتاق بیایدکه ناگهان نانافکرکرد اوحتما دزداست که می خواهدازپنجره داخل اتاق بیایدوبه طرف اوحمله ورشد.نانافقط توانست سایه پیترپن راگازبگیرد.اماآقدرمحکم گاز گرفت که سایه کنده شد.وندی گفت:بس کن !ناناسایه راازاوگرفت وآن رابادوسه کوک به کفش های پیترپن دوخت.پیترپن گفت :متشکرم وندی .من این گردنبندوآویزان بلوط رابه تو می دهم. وندی ازاین هدیه بسیارخوشحال شدوبلافاصله آرابه گردن انداخت .پیترپن گفت:وندی ،دوست داری که بامن به هیچستان بیایی وداستان های قشنگت رابرای پسران گمشده که درآنجا بامن زندگی می کنند،تریف کنی؟وندی جواب داد:بله ،باکمال میل.ولی جان ومایکل هم بایدبامابیایند.پیترپن قبول کرد.کاسه ی بندزن که یک پری کوچلوبود،کردنوارانی وطلایی رنگی بر روی آن ها پاشیدوآن ها درهواشناورشدندودرآسمانی که ازستاره هاروشن شده بود،پروازکردند.رفتندورفتندتااینکه پیترپن به جزیره ی سرسبززیرپایشان اشاره کرد وگفت:آنجا سرزمین،هیچستان است.وندی ،ومایکل بقدری هیجان زده بودند.که موتوجه خطری که آن ها را تهدیدمی کرد،نبودند.ناگهان یک گولوله توپ ،زوزه کشان،ازکنارآنهاگذشت .بچه هاخیلی ترسیدند.گولوله ازکشتی کاپیتان هوک سروردزدان دریایی ،شلیک شده بود.اوازپیترپن خیلی متنفر بودوخیلی دوست داشت که اوراازبین ببرد.چون پیترپندست چپ اورادریک جنگ تن به تن قطع کرده بود.پیترفریاد زد :به تراست که خیلی زود به مخفیگاه برویم !پیترکه ازدست کاسه بندزن عصبانی بود،گفت:کاسه بندزن!اگرتونمی درخشیدی وگردطلایی نداشتی  ،دزدان دریایی هم مارانمی دیدند.ازما دورشو! کاسه بند زن که ازدست پیتر ناراحت شده بود،با او قهرکرد وچون به وندی حسادت می کردسریع خودش را به پسران گمشده می رساند که همگی از دوستان پیتربودند ،رساندوبه دروغ به آن ها گفت:عجوزه ی پیتر راکشت.وندی،متوجه حسادت کاسه بندزن نسبت به خودشده بود ومی دانست که اواحتمالا نقشه هایی درسردارد.برای همین سعی کردتازودترازکاسه بندزن به مخفیگاه برسد که البته موفق نشدولی از جان ،ومایکل وحتی پیترپن زودتر وارد مخفیگاه شد .کاسه بند زن اورابه پسران گمشده نشان دادوگفت:این همان وندی عجوزه است .بهترین تیرندازآن پسرها،تروس بخورد. این تله ی کاپیتان برای پیترپن گذاشته بود .چون مطمئن بودکه او برای کمک به این پرنسس هندی دست به کارمی شودواینطورخودش گیرمی افتدوتمساح اورایک لقمه چپ می کند .پیتر در یک چشم به هم زدن پرنسس هندی که نامش لی لی  ببره بود رانجات دادوتمساح برای همیشه گرسنه ماندودماغ کاپیتان  هوک حسابی سوخت.پدرو مادر لی لی به قدری ممنون پیترپن شده بودندکه او وتمام بچه هابه دهگدی هند یها دعوت کردند .هندی هابا رقص وآواز به بچه ها خوش آمد گفتند.وندی از مهمانی آن شب اصلا لذت نبرد.چون پیتردرتمام طول مهمانی با لی لی ببره می رقصید . پس او بچه هارابه خانه برد که بخوابند.بعد از آن که بچه هاخوابیدند،یک کیک خیلی  خوش مزه برای پیترپخت وبعدشروع به نوشتن نامه ای برای پیترکرد:پیترعزیز!ماقصدداریم به لندن برگردیم!من این کیک رابرای توپختم . خدا نگهدار. وندی اوحتی تصویرش را هم نمی کرد که کاپیتان هوک تمام این اتفاقات دزدکی ازپشت پنجره نگاه کرده است. کاپیتان هوک به دزدان دریایی دستور داد:تمام بچه هارا بگیرند .آنها به داخل خانه ریختند ودست وپای تمام بچه ها رابستند . کاپیتان نعره کشید: هاهاها! باپیترپن خداحافظی کنید !راستی شمابچه ها غذای خوشمزه ای برای تمساح هستیدهاهاهاسپس کاپیتان به دزدان در  یایی  گفت که بچه هارابه کشتی ببرند .کاسه بندزن که پشت چراغ قایم شده بود،تمام این جریان رادید.وقتی پیترپن برگشت ،نام راخواند. سپس به سمت کیک رفت تا یک برشازآن رابخورد ولی کاسه بندزن  به طرف اوحمله  کردوبه وبه اوتنه محکمی زدوباعث شدتاکیک ازدست پیتر بیفتاد.   پیتر یک برش دیگر برداشت که ناگهان کاسه بندزن به سمت برش   کیک پرواز کرد وآن را گاز زد سپس به زنین افتاد وبی هوش شد. پیتر تمام ماجرا را فهمید.کاسه بند زن رااز زمین برداشت  گریه کردن کرد.وگفت : من متاسفم ،کاسه بند زن . قره ی اشگ پیتر در دهان کاسه بند زن وسم را شست وآن راخنثی کرد.کاسه بند زن جان گرفت . او گفت :پیتر گوش کن ! کاپیتان هوک وندی وبقییه بچه ها را به کشتی برد تاآن ها را جلوی تمساح گرسنه بیندازد. پیتر گفت: بامن بیا کاسه بند زن ! ما آنهارانجات خواهیم داد! هنگامی که آنها بالای کشتی دزدان دریایی پرواز می کردند ، دیدند که کاپیتان هوک ودزدان دریایی وندی را مجبورکرده اند تا برروی چوبی که در رو ی آب ملق است راه برود . ودرهمان حال تمساح گرسنه منتظر افتا دن او به آب بود. درست درلحظه ای داشت به درون آب می افتاد پیترپن به پایین شیرجه زد واورا گرفت . پیتر دستور داد: دزدان دریایی رابگیرند بچه ها!او توانست بچه هارا باهم متحد کند . آنها دت به دست هم دادند وکاپیتان هوک ودزدان دریایی  رامجبورکرد تابه درون آب جایی که تمساح دحال انتظار کشیدن بود بپرند. بچه ها از خوشحالی بالاوپایین پریدند وفریاد زدند:ماخودمان  کارشان را ساختیم!از انروز به بعد درهیچستان درامن وامان خواهیم بود . پیتر فریاد زد: هالا من کاپیتان این کشتی هستم .باکمک گرد نوارانی کشتی به صورت مجعزه آسا در نیان ستاره گان به حرکت درآمد وبه سمت خانه ی وندی حرکت کرد .هنگامی که به آنجارسیدند ، وندی از پیترپن پرسید : چرا نمی آیی تا با ما زندگی کنی؟ پیتر پاسخ داد: اگر من در اینجازندگی کنم ،بزرگ می شوم ونمی توانم به هیچستان باز گردم . پس با هم خدا حافظی کردند وکشتی دزدان دریایی از نور ماه گذشت وپیترپن را بههیچستان برد.

این بود داستان پیترپن                                                                                                             



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:51 ق.ظ
Very soon this web page will be famous among all blogging visitors, due to it's good articles
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:15 ب.ظ
Thanks for your marvelous posting! I actually enjoyed reading it, you
happen to be a great author. I will always bookmark your blog and definitely will come back later in life.

I want to encourage you to continue your great job, have a
nice evening!
جمعه 13 مرداد 1396 09:09 ب.ظ
If you would like to grow your familiarity only
keep visiting this web page and be updated with the hottest news posted here.
شنبه 7 مرداد 1396 08:46 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog and was wondering what all is needed to get setup?
I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very internet smart so I'm not 100% certain. Any suggestions or advice would be
greatly appreciated. Appreciate it
دوشنبه 19 تیر 1396 09:01 ب.ظ
55555555555555555555555555555555555555555555555555555555
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 06:54 ب.ظ
I absolutely love your blog and find almost all of your post's to be precisely what I'm
looking for. Does one offer guest writers to write content available for you?
I wouldn't mind creating a post or elaborating on a few of the subjects you write regarding here.
Again, awesome blog!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 12:43 ق.ظ
It's going to be finish of mine day, but before end I am reading
this wonderful post to increase my knowledge.
شنبه 29 خرداد 1395 06:34 ق.ظ
سلام ممنونم از متن بسیار زیباتون. من قبلا داستان اصلی پیتر پن رو خونده بودم و الان برای نوشتن رمان پیتر پن به خلاصه داستان نیاز داشتم و متنتون به من خیلی کمک کرد. با تشکر نادیا هاشم زاده
پنجشنبه 19 فروردین 1395 04:03 ب.ظ
چقدر غلط املائ داشتی رم املات بیشتر کار کن اصلا خوب نبودناراحت]
چهارشنبه 16 بهمن 1392 08:22 ب.ظ
آفرین حالا خوب شد
سه شنبه 24 دی 1392 03:47 ب.ظ
متنی كه نوشتید خیلی غلط املایی داشت وبسیار ریز هم بود من برای خواندن آن دچار مشكلا تی شدم اصلاً راضی نبودم
سه شنبه 13 تیر 1391 12:17 ب.ظ
این ها چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ها>؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه 31 فروردین 1391 11:34 ق.ظ
سلام خاله جون،خیلی خوبه،هر روز بنویس چون من می خونم،سلام برسون
دوستت دارم
پنجشنبه 31 فروردین 1391 11:31 ق.ظ
سلام محمد جان خوبی،آفرین همیشه فعال باش و خوب درس بخون تا بتونی در همه ی زمینه ها موفق و پیروز باشی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی