تبلیغات
داستانهای من...؟
 
داستانهای من...؟
سه شنبه 11 آذر 1393

تاتوانی پیش کس مگشای راز

بر کسی درمکن زنهار،باز

گورخانه راز تو چون دل شود

آمرادت زودتر حاصل شود

دانه ها چون در زمین، پنهان شود

سرآن،سرسبزی بستان شود

گفت پیغمبر:<<هرآن کو که سر نهفت

زود گردد با مراد خویش ،جفت>>



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 1 مرداد 1393
                               اولی ها شلخته 
                 
                              دومی ها پاتخته 

                             سومی ها پلیس اند 

                             چهارمی ها رئیس اند  

                            پنجمی ها روفوزه
     
                           یوری می رن تو کوزه  

                         کوزه که در نداره  
        
                          باباش خبر نداره  

                          وقتی که در دار شد

                         باباش خبر دار شد  



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 6 خرداد 1391

باد آسمان را            دیشب تكان داد

سه تاستاره             در دستم افتاد

بودندآنها                    بسیار زیبا

یك دانه اش را             دادم به بابا

آن دیگری را                 دادم به مادر

دیدم كه مانده              یك دانه دیگر

آن رابه بالا                  پرتاب كردم

این كار هارا                 درخواب كردم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 6 خرداد 1391

خداخدای مهربان!              خدای خوب وآشنا!

خدای چشمه وچمن!           خدای سبزه زارها!

كسی كه بال می دهد             به این پرنده هاتویی

كسیكه باز می كند                  زبان جوجه را تویی!

تویی كه دادای به من              زبان و پا ودست و سر

دوتا فرشته داده ای                به نام مادرو پدر  !

كسی كه یادش از دلم             نمی شود جداتویی

خدای خوب و مهربان!              امید بچه ها تویی!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 2 خرداد 1391

من یارمهربانم          داناو خوش زبانم

گویم سخن فراوان         با آن كه بی زبانم

پندت دهم فراوان           باسودبی زبانم

همش غافل                   من یارمهربانم 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 2 خرداد 1391

آقا شما مثل گلی                من می شوم پروانه ات

از راه دوری آمدم                 مهمان می شوم در خانه ات

امروز درپشت صریح           آهسته بوسیدم تورا

دورتو پرپر می زدم              همراه باپروانه ها

من هم به دنیا آمدم           در روز میلاد شما

آن وقت بابایمگذاشت         اسمم را آقارضا



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 2 خرداد 1391

دوباره بهمن شده            شكرخدا چشم ما

دوباره روشن شده               كه جشن انقلاب است

كوچه ی ما شهرما               پراز گل وگیاه است

ماه امام خمینی است             قلب ماست همیشه

اگرچه بیرون ما نیستیم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 2 خرداد 1391

هزار هزار ستاره                  از آسمون می باره

شادی  فراوان شده                 هیچكس غم نداره

بلبل شاد خندون                       روتاب وگل سوار

چه چه چه می خونه                    چه روح وحالی داره

                          



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 2 خرداد 1391

كودك من بهارمن              مایه افتخارمن

عیدت مبارك                      كودك مهربان من

بلبل خوش زبان من                عیدت مبارك

ای گل روی خوب من              طوطی قصه گویه من

عیدت مبارك                            كودك من امید من

بخت خوش سفید من                 عیدت مبارك



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 12 اسفند 1390

یه خرس چاق و چله

نشسته بودروپله

 یه كندو در بغل داشت

توش یكوی عسل داشت

خرسه دلشدر د گرفت

وای چه سخته دل درد !

میگفت كوك كه مردم

عسل زیادی خوردم!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 4 اسفند 1390

اخبار مربوطبه تولد شاهزاده خانم{{ كیارا }}مثل باد در سرتاسر سرزمین افتخار منتشر شدوهمه ی حیوانات به سرعت مقابل صخره ی افتخار دور هم چمع شدند.بر با لا ترین نقطه صخره ، سیمبا{شیرشاه}،نالا {ملكه}،تیمن،پونبا ورافیكی ایستاده بودند.همه رافیكی را نگاه می كردندكه یك بچه شیر كوچك را به آرامی روی دست بلند كرده بودوبا صدای بلند گفت:خوش آمدی شاه زاده كیارا،مقدمت مبارك !سیمبا ونالا لبخندوبقییه ی حیواناتبا فریاد شاری تولد كیاراجشن گرفتند.

یك بار دیگر زندگی به روال طبیعی بر گشته بود.را فیكی می دانست كه تولد شاه زاده خانم،امید به آینده اهالی سرزنمین شیر ها به همراه داردولی از اتفاقات ومشكلاتی كه در پیش بود ،احساس نگرانی می كرد.

در آن سوی قلمروشیرها،یك ماده شیر عصبانی كودك خود را در آغوش گرفته بود.اسم این ماده شیر{زارا}بود.زارا همسر اسكار،رقیب دیرینه سیمبا بودوهمیشه سیمبا را به خاطر مرگ اسكار سرزنش می كرد.به همین دلیل سیمبا او را از سرزمین افتخار بیرون كرده بودواورا در آنجا گروهی از شورییان ومخالفین را كه به تبعیدها معروف شده بودند،رهبری می كرد.

درهمان هنگا م دو جاسوس  دو جاسوس جوان او به نام های {نیوكا}و{ویتانی}بازگشتند و خبرتولد ككیارارا آوردند.زارا غرش كنان گفت:عالی  است!كیارا یك دختر است ونمی تواند شاه بشود ولی پسر من {كو كو}می تواندپا دشاه سرزمین افتخار شود. او پسر كوچك خود را در آغوش فشرد.كوكو می توانست جای سیمبارا بگیرد.

تابستان  به سرعت  به سرزمین افتخار آمدواین زمانی بودكه كیارا باید با  محیط اطراف آشنا می شد .پومبا وتیمون سعی كردند كه مراقب او با شند ،اما كیارا از آن ها دور شد وبا خوشحالی به سوی رود خانه فرار كرد .او از صخره ای به صخره ی دیگری می پرید تا این كه نا گهان  با كوكو رو به رو شد . كیارا از پیدا كردن دوست جدید خیلی خوشحال شد.آن ها مشغول بازی باهم شدند كه ناگهان صخره های زیر پایشان به حركت آمد . بچه شیر ها روی تمساح های رودخانه ایستاده بودند.آنها در حالی كه در میان آواره های تمساح لیز میخوردند به سوی ساحل رودخانه فرار كردند .

آن دو هنوز  می  خاستند باهم بازی كنندكه نا گهان سیمبا وزارا سر رسیدند وبا عصبانیت به همدیگر  خیره شدند،حالا زمان خدا حافظی كوكووكیارا فرارسیده بود .

سیمبا به كیارا هشدارداد كه بیشتر مراقب خود ش باشد وگفت:تو روزی كه ملكه می شوی واین قسمتی از ارزش های واقی توست .

كوكو هم به در دسر افتاده بود .زارا به او گفت:از این به بعد  نباید پیش كیارا بروی !كوكو جواب داد:متاسفم!من فكر می كردم ما می توانیم باهم دوست باشیم زارا زیر لب غرید :دوست!؟اما بلا فاصله فكری به ذهنش رسید.اگركوكو در سرزمین شیر ها پزیرفته می شد ،او  شناس بیشتر ی داشت تا بتواند سیمبا را از بین ببرد.

ماهها وفصل ها همین طور می گذشت وكوكوبزرگ وبزرگرتر می شدتااین كهتبدیل به یك شیر جوان وقوی شد. شیری كه آماده بودتا نقشه ی شیطانی مادرش را به اجرا در آورد.كیارا نیز به ماده  شیر بسیار زیبا تبدیل شده بود كه می بایست اولین شكارش راانجامدهد.به پدرش سیمبا گفت:پدر،تو باید قول بدهی كه بگذاری من خودم به تنهایی این كار را انجام بدهم .

اما شیرشاه نتوانست به قولش عمل كند.اومخفیانه از تیمون وپومبا خواست كه مواظب كیارا با شد.ولی وقتی كیارا آنها را دید عصبانی شد وباسرعت به سوی چمنزا ر دوید.

شاه زاده خانم كیارا نمی دانست كه جاسوسهای زارادر تقیب او هستندمستقیما به تله ی كه تبعد ها برای او گذاشته بودند ،می رفت .نیو كا وویتانی خنده كنان گفتند  :حالا وقت آن است كه آتش روشن كنیم .زمانی كیارا متوجه شعله های آتش  دراطراف خود  شد كه دیگر برای فرار دیر شده بود.نا گهان  كوكو از راه رسید وبا شجاعت بسیارا شاهزاده را به جای امنی  منتقل كرد .كیارا بعداز به  هوش آمدن روی پاهای خود ایستاد ودر ابتدا شیری را كه روبه  رویش ایستاده بود ولی كمی بعد او را به جا  آورد وپرسید:آیا تو كوكو هستی ؟

سیمبا ونالا ورافیكئی شعله های آتش را از بالای صخره افتخار دید و فورا برای نجات كیارا خود را به آنجا رساند ند.آن ها این كه دیدند كیارا سالم است ،بسیار خوشحال شدندولی از دیدن كوكو ،بااینكه جان كیارا رانجات داده بود ،ناراحت شدند .

كوكو به آرامی به سیمبا نزدیك شد وگفت:از شما خواهش میكنم اجازه دهید كه كه من به سرزمین شیر ها باز گردم !.سیمبا تصمیم گرفت كه این شانس  را به تبعد های جوان بدهد ولی به او اجازه ی ورود به داخل غار را نداد .

صبح روز بعدكیارا از كوكو خواست كه شكار كردن را به او یاد بدهد .كوكو به او گفت:راحت باش وزمین را زیر پنچه هایت احساس كن!آنها از یك چمنزار گذشتند وبهن دنبال یك دسته پرنده به بالای تپه ای رفتند.درآن جاتیمون وپوبا را كه در جستوجوی حشرات بودند، ترساندند.

سپس همگی درحالی كه پرنده ها را فراری  می دادند ،به سمت پایین تپه دودند.ناگهان آنها متوجه شدند كه یك دسته كرگدن مستقما به طرف آن ها می آیند . كیارا فریاد زد :از این طرف!و آنها را به داخل غار برد راهنمایی كرد تا اینكه خطر رفع شد وكرگدن ها از آنجا گذشتند .

كیارا وكوكو از ماجرای آن روز خیلی لذت بردند .آنها در شب با یكدیگر به تماشای ستارگان پرداختند ودر حالی كه نگاه می كردند،كیارا شرو به صحبت درباره ی پدر و پدر بزگش كرد.

كوكو با شنیدن این حرف ها در بارهی چیز هایی كه مادرش به او گفته بود به شك افتاد.در همین موقع رافیكی از میان سایه ها ظاهر شد وآهسته گفت:برای پیدای كردن حقیقت باید به قلبتان رجوع كنید!آنها این كار را انجام دادند وزمانی كه كوكو به همراه كیارا به صخره ی افتخار بركشت،می دانست كه آنها میشه باهم خواهند بود واو می تواند به میان تبعد ها بر نگردد و آنجا بماند .ویتانی جاسوسی كه از یك فاصله  امن كوكو نزدیك غار شیرشاه تماشا می  كرد به سرعت به طرف سرزمین خودشان برگشت تا به زار بگوید كه كوكو آنها را ترك كرده است.

صبح روز بعد تبعدها در دره برای شیرشاه تله گذاشتند ولی سیمبا موق كه از تله بگذرد ولی در این درگیری نیوكا زیر كندهها ی درخت له شد .

زار با خشم و ناراحتی به سوی پسرش كوكو حمله كردو بالای چشم او را زخمی درست شبیه  به آنچه زار كه اسكار پدرش  داشت بهجای انداخت .كوكو با اندوه به سرزمین افتخار برگشت،اما اهالی آجا او را به خاطر تله ای كه مادرش برای سیمباگذاشته بود سرزنش كرده واز خود راندند .

كیارا ، تنها كسیبود كه هنوز به كوكواعتماد داشت واو را تا بركه آب دنبال كرد .كوكگو از دیدن او بسیار خوشحال شد .كیارا به او گفت :ما باید برگردیم اگر فرار ككنیم سرزمین افتخار برای همیشه تقسیم خواهد شد.

در این هنگام زارا شیر های تحت فرمژانش را برای جنگ فرا خواند . همانطر كه ابرها توفان زار بالای سرشان جمع می شد ند او نیز تبعد ها را برای جنك علیه اهالی سرزمین افتخار جمع می كرد.

كیارا وكوكودرست به موقع رسیدندواز  هردو طرف  خواستند كه  باهم صلح كنند .سیمبا وهمه ی حیوانات متوجه شدند كه كیارا درست می گوید وتقسیم سرزمین افتخار به نفع هیچ یك از حیوانات  نیستوو همه از این واقع زیان خواهند دید .

تنها زارا مصمم به جنگ بود وبه سیمبا حمله كرد ،اما كیارا خودرا به میانش انداخت و دو ماده شیر با هم گلاویز شدند ودر ضمن درگیر به لبه ی یك پرتگاه رسیدند .ناگهان زارا لرزید واز پرتگاه به پایین افتاد ودیگر هیچ كس او را ندید . سیمبا صلح دوستی را در سرزمین افتخار اعلام كرد .چند روز بعد تمام شیر ها دور یك حلقه روی صخره ی افتخار جمع شدند .كیارا وكوكو آخر از همه رسیدند تا این حلقه را كامل كنند . رافیكی از خداوند برای سرزمینشان خیرو بركت آرزو كردچرخه ی زندگی دوباره كامل شده بود وششیر هاتوانستند با خوشحالی وآرامش كنار یكدیگر زندگی كنند.

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

به نام خداوند بخشنده ومهربان

خانم حسینی مدیر مهد کودکی که حسنی به آن جا رفت به همراه دو نفر از مربیان،آن روز به پارکنگ چیتگر آمده بودند تایک اردوی نیم روزی را بگذرانند.وقتی مینی پوس آن ها توفق کرد،بچه ها همگی با صف ومنظم ازماشین پیاده شدند وخانم حسینی آنهارابه طرف آلاچیق هدایت کرد.

در سقف آلاچین درست بالا سر بچه ها چند پرنده ی کوچک لانه داشتند .

حسنی از خانم مربی پرسید :جانوران درکجا زندگی می کنند؟خانم مربی گفت :محل زندگی جانوران باتوجه به نوع آنها فرق  می کند. مثلا پرندگان برای این که از باد وباران در امان باشندوبرای محاظت  از جوجه هایشان با شاخ وبرگ با لای درختان یا محل هایی مثل سقف  این آلاقچین لانه می سازند .کلاغ ،گنجیشگ،دارکوب و... تعدادی از این پرندگان هستند. بعضی جانوران هم لانه ی خود را درزیر زمین می سازند ،مانند:مار ،مارمولک ،موش کورو...

پس از این که صحبت های خانم مربی تمام شد خانم حسینی گفت :حالا بچه ها می توانند در این اطراف ودر کنار مربیان بگردند وطبیعت زیبا را ببینند.

بچه ها مشغول بازی شدند حسنی هم که پسر خوب  ودانای بود آهسته آهسته دراطراف آلاچیق می گشت که ناگهان چشمش به یک گنچیشک افتاد که بر روی شاخه ای تنها نشسته بود.حسنی به گنجیشک گفت:

گنچیشک ناز و زیبا               لونه ی تو در کجاست ؟

آقا گنجشگه زود گفت :          لونه ی من همین جاست!

حسنی نگاه کردو گفت:بله تو راست می گویی،اینجالانه ای نیست.من به لانه احتیاج ندارم.حسنی گفت:ولی الان خانم مربی گفت:پرندگان برای اینكه از برف وباران در امان با شندلانه دارند.آقاگنجیشكه گفت:من وقتی از پرواز كردن خسته شدم روی هر شاخه ای كهدلم بخواهد می نشینمدانه وغذاهم از ااین طرف وآن طرف پیدا می  كنمومی خورم شب هم یك گوشه پیدا می كنم ومی خوابم.

وقتی كه از پریدن            خسته بشم پسرجان

یا اون وقتی كه خوردم        دونه های فراوان

میرم روی یه شاخه             آهسته می نشینم

من كه لونه نمی خوام          ای دوست نازنینم

حسنی فكر كردوگفت :

اماگنجیشك زیبا              باید اینو بدونی

تو برای خوابیدن              یا هوای بارونی

باید بسازی خونه            تادر امان بمونی

تو اون راحت بخوابی         توی سرما نمونی

اماگنجیشك بلا                پر زدورفت از اونجا

به حرف های حسنی       اون گوش نداد، بچه ها 

در همین لحظه خانم مربی آمدبه طرف حسنی وگفت :پسرخوبم داری چه كار می كنی؟حسنی گفت:به آقا گنجیشكه می گفتم باید لانه داشته باشی،اما اوبدون توجه به من پرزدو رفت...!

آفرین حسنی جان ما انسان ها برای اینكه  راحت زنگی كنیم وآرامش داشته با شیم برای خودمان خانه می سازیم.درحمین لحظه خانم حسینی گفت :بچه ها آماده ی رفتن با شیمد.آن روز وقتی حسنی به خانه آمد،خیلی خوشحال بودودر اردو چیز های زیادی مربی خود یاد گرفته ود.

او توانست در باری طبیعت زیبا،درختان سرسبز وزندگی جانوران چیز های زیای بیاموزد.

روز ها به تندی می آمدومی رفت.آخرین روز  های فصل پاییز از راه رسید وهوا كمی سرد تر شده بود.

حالا حسنی هر وقت بهئمدرسه می رفتلباس های گرم تر می پوشید.

یك روز هوا ابری بود،حسنی از پشتپنچره ی اتاقش،بارش زیبای باران را نگاه می كردوقطره های باران را می دیدكه به آرامی به شیشه می خوردند.

اون روز هوا ابری بود           می بارید از آسمون

تو شهرو خیابون                  قطره ی ریز بارون  

گاهی وقت ها هم رعدوبرق،آسمان را روشن می كر د.باران كه تمام شد نا گهان:

وقتی بارون تموم شد          حسنی اون گنچیشك رو دید

كه خیس خیس شده بد        ازسرماداشت می لرزید   

طفلی مریض شده بود          عطسه می زد ،بچه ها

حسنی رفت تو ایون                اون برداشت از اونجا

حسنی با تعجب دیداین همان گنجشكی است كه در روز اردو درپارك چیتگر با او حرف زده بود.

اونو بردش تو خونه               گذاشت پیش بخاری

از اون مواظبت  گرد             تو اتاق كناری

حسنی از آقا گنجشك مواظبت كردتا او حالش خوب شد.روز ی كه گنجیشگ خواست از پیش حسنی برود گفت:

حسنی نازودانا                  به حرف تو رسیدم

این اتاق كه افتاد                تازه اینو فهمیدم

باید لونه بسازم                 بابرگ شاخه، كم كم

یه لون ی قشنگی             سفت وقوی ومحكم

یه لونه ساخت بچه ها       رویدرخت گردو

حسن كوچلو دوست داشت       بازم بربه اردو

نوی سنده وشاعر:محمود میر زایی دلاویز    



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

باغ کلاس درس ما                             پرازکتاب ودفتراست

بر سر میز و نیمکت                            یک آسمان بال وپراست

معلم عزیزما                                                    راهنمای دوستی 

باسخنش گوشوده شد                         پنچره های دوستی

باز بهارتازه را                                       به باغ درس هدیه کرد

آبی آسمان چکید                                 به روی برگ های  زرد

چنین سبزدوستی                                 بردل بچه ها نشست

تخته ومیزونیمکت                                  جوانه زد شوکوفه زد  



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 9 بهمن 1390

امروز همه ی بچه ها درمدرسه خنده روهستند وبامهربانی به یک دیگر نگاه می کنند.کلاس باروز های دیگر فرق می کند.

معلم وارد کلاس شد؛مثل همیشه سرحالو خندان،ولی امروز یک اتفاق تازه افتاده است.یک دانش آموز جدید.همراه معلم به کلاس آمد.

معلم پشت میز نشست.دانش آموز جدیدکنار معلم ایستاد.معلم سلام کرد.فرشته ها باصدای بلندگفتند:سلام.

معلم دست دانش آموز جدیدراگرفت وگفت :اسم دوست جدیدماحسین است.اواز شهرآدم هابه شهر فرشته هاسفرکرده است واز امروز درمدرسه ی فرشته ها درس می خواند .

همه ی فرشته هاتعجب کرده بودند.چگونه یک آ دم می توانددرمدرسه ی فرشته ها درس بخواند؟فرشته هابه یک دیگرنگاه می کردند.

پرنده های رنگ گارنگ ،روی درختان بلند وسبزنشسته اندوآواز می خوانند.

بوی گل های سرخ ،تمام شهر را پر کرده اند .در این شهر،همه خوشحال هستند.این جا شهرفرشته هاست.

بچه هاباجیک  جیک گنجیشگ هاوآواز بلبل های جوان از خواب بیدار می شوندوبالبخند پدرو مادرسلام می کنند.امروز بچه ها خوشحال تر ازهمیشه هستند.

بچه هالباس هایشان رامرتب می پوشند .ودقت می کنند که لباس هایشان کثیف نباشندبعد به مدرسه ی فرشته ها راه می افتند.

معلم که از نگاه فرشته ها فهمیده بودچه سئوالی دارندگفت:فرشته های خوبم!حسین یک آدم منظم وخوش اخلاق استوچون همیشه لباس مرتب وتمیز می پوشد.توانسته استبه مدرسه ی فرشته ها بیاید.

فرشته ها با حسین دوست شدندوچون حسین خیلی خوش اخلاق بود،همه ی فرشته ها او را دوست داشتند.

همه ی فرشته هادعا کردندکه بچه های بیشتری بتوانند به مدرسه ی فرشته ها بیایند تا آن ها دوست های  بیشتری داشته باشند.

این بود داستان شهر خوب بچه ها 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 4 بهمن 1390

وندی ، جان و مایکل به همراه پدرومادرشان درخانه ای واقع دریکی ازکوچه های آرام لندن زندگی میکردند.یک روزبعدازظهر،هنگامی که پدرومادرشانازخانه بیرون رفته بودند،وندی افسانه ی سیندرلا رابرای برادران کوچکترش تعریف می کرد.ناناسگ اهلی آن ها هم،به آن داستان گوش می داد.همانطورکه وندی داشت درباره ی سیندرلای بیچاره وبدرفتاریهای نامادریش ،برای آن ها حرف می زد،همگی صدای شنیدندکه گفت:چه قدربی رحم!آن ها شگفت زده شدند.وندی برگشت ودیدپسرک غریبه ای دمپنجره ایستاده است .از اوپرسید:توکی هستی؟پسرک جواب داد:من پیترپن هستم وازسرزمین هیچستان آمده ام .پیترپن می خواست ازپنجره به درون اتاق بیایدکه ناگهان نانافکرکرد اوحتما دزداست که می خواهدازپنجره داخل اتاق بیایدوبه طرف اوحمله ورشد.نانافقط توانست سایه پیترپن راگازبگیرد.اماآقدرمحکم گاز گرفت که سایه کنده شد.وندی گفت:بس کن !ناناسایه راازاوگرفت وآن رابادوسه کوک به کفش های پیترپن دوخت.پیترپن گفت :متشکرم وندی .من این گردنبندوآویزان بلوط رابه تو می دهم. وندی ازاین هدیه بسیارخوشحال شدوبلافاصله آرابه گردن انداخت .پیترپن گفت:وندی ،دوست داری که بامن به هیچستان بیایی وداستان های قشنگت رابرای پسران گمشده که درآنجا بامن زندگی می کنند،تریف کنی؟وندی جواب داد:بله ،باکمال میل.ولی جان ومایکل هم بایدبامابیایند.پیترپن قبول کرد.کاسه ی بندزن که یک پری کوچلوبود،کردنوارانی وطلایی رنگی بر روی آن ها پاشیدوآن ها درهواشناورشدندودرآسمانی که ازستاره هاروشن شده بود،پروازکردند.رفتندورفتندتااینکه پیترپن به جزیره ی سرسبززیرپایشان اشاره کرد وگفت:آنجا سرزمین،هیچستان است.وندی ،ومایکل بقدری هیجان زده بودند.که موتوجه خطری که آن ها را تهدیدمی کرد،نبودند.ناگهان یک گولوله توپ ،زوزه کشان،ازکنارآنهاگذشت .بچه هاخیلی ترسیدند.گولوله ازکشتی کاپیتان هوک سروردزدان دریایی ،شلیک شده بود.اوازپیترپن خیلی متنفر بودوخیلی دوست داشت که اوراازبین ببرد.چون پیترپندست چپ اورادریک جنگ تن به تن قطع کرده بود.پیترفریاد زد :به تراست که خیلی زود به مخفیگاه برویم !پیترکه ازدست کاسه بندزن عصبانی بود،گفت:کاسه بندزن!اگرتونمی درخشیدی وگردطلایی نداشتی  ،دزدان دریایی هم مارانمی دیدند.ازما دورشو! کاسه بند زن که ازدست پیتر ناراحت شده بود،با او قهرکرد وچون به وندی حسادت می کردسریع خودش را به پسران گمشده می رساند که همگی از دوستان پیتربودند ،رساندوبه دروغ به آن ها گفت:عجوزه ی پیتر راکشت.وندی،متوجه حسادت کاسه بندزن نسبت به خودشده بود ومی دانست که اواحتمالا نقشه هایی درسردارد.برای همین سعی کردتازودترازکاسه بندزن به مخفیگاه برسد که البته موفق نشدولی از جان ،ومایکل وحتی پیترپن زودتر وارد مخفیگاه شد .کاسه بند زن اورابه پسران گمشده نشان دادوگفت:این همان وندی عجوزه است .بهترین تیرندازآن پسرها،تروس بخورد. این تله ی کاپیتان برای پیترپن گذاشته بود .چون مطمئن بودکه او برای کمک به این پرنسس هندی دست به کارمی شودواینطورخودش گیرمی افتدوتمساح اورایک لقمه چپ می کند .پیتر در یک چشم به هم زدن پرنسس هندی که نامش لی لی  ببره بود رانجات دادوتمساح برای همیشه گرسنه ماندودماغ کاپیتان  هوک حسابی سوخت.پدرو مادر لی لی به قدری ممنون پیترپن شده بودندکه او وتمام بچه هابه دهگدی هند یها دعوت کردند .هندی هابا رقص وآواز به بچه ها خوش آمد گفتند.وندی از مهمانی آن شب اصلا لذت نبرد.چون پیتردرتمام طول مهمانی با لی لی ببره می رقصید . پس او بچه هارابه خانه برد که بخوابند.بعد از آن که بچه هاخوابیدند،یک کیک خیلی  خوش مزه برای پیترپخت وبعدشروع به نوشتن نامه ای برای پیترکرد:پیترعزیز!ماقصدداریم به لندن برگردیم!من این کیک رابرای توپختم . خدا نگهدار. وندی اوحتی تصویرش را هم نمی کرد که کاپیتان هوک تمام این اتفاقات دزدکی ازپشت پنجره نگاه کرده است. کاپیتان هوک به دزدان دریایی دستور داد:تمام بچه هارا بگیرند .آنها به داخل خانه ریختند ودست وپای تمام بچه ها رابستند . کاپیتان نعره کشید: هاهاها! باپیترپن خداحافظی کنید !راستی شمابچه ها غذای خوشمزه ای برای تمساح هستیدهاهاهاسپس کاپیتان به دزدان در  یایی  گفت که بچه هارابه کشتی ببرند .کاسه بندزن که پشت چراغ قایم شده بود،تمام این جریان رادید.وقتی پیترپن برگشت ،نام راخواند. سپس به سمت کیک رفت تا یک برشازآن رابخورد ولی کاسه بندزن  به طرف اوحمله  کردوبه وبه اوتنه محکمی زدوباعث شدتاکیک ازدست پیتر بیفتاد.   پیتر یک برش دیگر برداشت که ناگهان کاسه بندزن به سمت برش   کیک پرواز کرد وآن را گاز زد سپس به زنین افتاد وبی هوش شد. پیتر تمام ماجرا را فهمید.کاسه بند زن رااز زمین برداشت  گریه کردن کرد.وگفت : من متاسفم ،کاسه بند زن . قره ی اشگ پیتر در دهان کاسه بند زن وسم را شست وآن راخنثی کرد.کاسه بند زن جان گرفت . او گفت :پیتر گوش کن ! کاپیتان هوک وندی وبقییه بچه ها را به کشتی برد تاآن ها را جلوی تمساح گرسنه بیندازد. پیتر گفت: بامن بیا کاسه بند زن ! ما آنهارانجات خواهیم داد! هنگامی که آنها بالای کشتی دزدان دریایی پرواز می کردند ، دیدند که کاپیتان هوک ودزدان دریایی وندی را مجبورکرده اند تا برروی چوبی که در رو ی آب ملق است راه برود . ودرهمان حال تمساح گرسنه منتظر افتا دن او به آب بود. درست درلحظه ای داشت به درون آب می افتاد پیترپن به پایین شیرجه زد واورا گرفت . پیتر دستور داد: دزدان دریایی رابگیرند بچه ها!او توانست بچه هارا باهم متحد کند . آنها دت به دست هم دادند وکاپیتان هوک ودزدان دریایی  رامجبورکرد تابه درون آب جایی که تمساح دحال انتظار کشیدن بود بپرند. بچه ها از خوشحالی بالاوپایین پریدند وفریاد زدند:ماخودمان  کارشان را ساختیم!از انروز به بعد درهیچستان درامن وامان خواهیم بود . پیتر فریاد زد: هالا من کاپیتان این کشتی هستم .باکمک گرد نوارانی کشتی به صورت مجعزه آسا در نیان ستاره گان به حرکت درآمد وبه سمت خانه ی وندی حرکت کرد .هنگامی که به آنجارسیدند ، وندی از پیترپن پرسید : چرا نمی آیی تا با ما زندگی کنی؟ پیتر پاسخ داد: اگر من در اینجازندگی کنم ،بزرگ می شوم ونمی توانم به هیچستان باز گردم . پس با هم خدا حافظی کردند وکشتی دزدان دریایی از نور ماه گذشت وپیترپن را بههیچستان برد.

این بود داستان پیترپن                                                                                                             



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی